چشم میگردونم و اطراف رو نگاه میکنم. فارغ از همهمهی آخر سال و تکاپوی بیرمقی که این دیار و آدمهاش رو در بر گرفته. هیچ چیز مثل قبل نیست و اصل ماجرا هم جز این ...حقیقت اینه که هر لحظه و هر زمان دنیا
یه آن حس کردم دارم خفه میشم و نمیتونم نفس بکشم.چشم باز کردم و دیدم با دستش محکم جلوی دهنمو گرفته و با انگشت شست و اشارهش بینیمو فشار میده.تا دید چشم باز کردم گفت دیگه جیغ نمیزنی؟چراغ روشن بود و میش
از فکرهایی که به سرم هجوم میارن و توان مقابله باهاشون رو ندارم متنفرم. از نفس کشیدن منقطع الانم متنفرم. از شقیقههایی که نبضشون به شدت میزنه متنفرم. از ..
خداجان ببخش که انقدر خوبی و من، بندهی حقیرت، این چنین ناخلف.